رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

چرا ناراحتی؟

مامان چرا ناراحتی؟ -ناراحت نیستم که پس چرا قیافه ات اینجوریه(چین می ندازه بین ابروهاش و قیافه اخمو می گیره) -من اینجوریم؟؟؟!!!! خیلی زشتم که ! ولی ناراحت نیستم دارم فکر می کنم نتیجه اخلاقی: وقتی فکر می کنم ، قیافه ام انگار خیلی داغون می شه ...
28 آبان 1393

بدون عنوان

هنوز کوچیک بود که یه دفعه تصمیم گرفت بره دستشویی. من هنوز مردد بودم که از پوشک بگیرمش که خودش تصمیمشو گرفت. یه روز هم توی همین هفته گذشته وقتی داشت می رفت بخوابه من پستونکش رو براش بردم که یه نگاهی بهش کرد و گفت من دیگه بزرگ شدم و از اینا نمی خورم. تا چند روز آنقدر استرس داشتم که پستونکشو همش کنارش می ذاشتم ولی آقای نی نی تصمیمشو گرفته بود . ما هم شروع کردیم به تشویق کردنش و در نهایت بهش گفتیم خیلی کار خوبی کردی نی نی . اگه پستونک می خوردی حتما دندونات خراب می شد . دهنشو باز کرده و می گه ببین دندونام درسته . بهش می گم آره پسرم . اگه پستونک می خوردی دندونات خراب می شد باید می رفتی دکتر - دکتر کجاس؟ بهش می گم دکتر بیمارستانه . اگه بری بی...
29 شهريور 1393

ما آدمهای متفاوتی هستیم!

ما آدمهای متفاوتی هستیم ! می گی نه ؟؟؟ پس چرا وقتی تو توی بغلمونی یا دستت توی دستامونه و کنارمون درحال بالا پایین پریدنی ، یا وقتی توی کالسکه اتی ، همه اون آدمهای عبوس و اخمو ، گره ابروهاشونو باز می کنن و گوشه های لباشون تا نزدیک چشاشون کش می آد ؟ پس چطوریه که وقتی تو با ما هستی همه این آدمای شق و رق با کت و شلوار یه دفعه شروع می کنن به شکلک درآوردن و بامزه گی واسه تو . من نمی دونم ..................ولی فکر می کنم که این  همه جلب توجه ما یه ربطایی به چشمای گرد تو داره وقتی به بقیه زل می زنی و  یا کار اون صورت ریز نقش و  معصومیت آدم کوچولوییه که زود راضی می شه و می خنده . هر چی هست بداخلاق ترین و جدی ترین آدمها با دیدن یه فرش...
30 مرداد 1393

نوشته های پراکنده

1- عکسهای قدیمی من و آقای بابا رو برداشته و می پرسه ، من اینجا کجا بودم؟؟؟ -نبودی -کجا بودم -هنوز به دنیا نیومده بودی -کجااااااا بودم -تو شکم من بودی -نه ! من توی هوا بودم   2-لامپ اتاق روشن نمی شه . آقای بابا می گه برق رفته . با تعجب می پرسه : برق رفته؟ کجا رفته؟؟ 3-توی ماشین داریم می ریم افطاری....بیرونو تماشا می کنه و یه دفعه ماه رو وسط آسمون می بینه  می گه : واااااای چه ماه قشنگی ساختن 4-ساعت 5 صبحه . یه لباس گلدار پوشیدم که تا حالا ندیده بوده . چشاشو نیم باز می کنه می گه : واااااااااای چه خوشگله. 5-می پرسه برای چی می ری سرکار؟ بهش می گم برای این که پول در بیارم. و ازش می پر...
21 تير 1393

یه روز با دوستان

یه روز مامانی همه نوه کوچیکا به اضافه آقای نی نی رو دعوت کرد خونه اش....خوب البته لازم به توصیف نیست که چقدر اونروز برای آقای نی نی روز خوبی بوده. زهرا جون هم که استعداد فوق العاده ای توی عکس گرفتن و شکار لحظه ها داره و البته هوای رادین رو هم خیلی داره کلی هنرنمایی کرده بود که من فقط چند تا از عکساشو اینجا می ذارم. 1- با دوستان   2- تو فکر یه کارم!!!     3-آها هوا گرمه بفرمایین خیس شین     4- همه چی آروووووووومه     5- راه راه که می گن یعنی این؟ ...
21 تير 1393

گم نشو!

چند وقتیه که آقای نی نی عبارت (( گم شو )) رو یاد گرفتن و به دلیل این که در اولین روزی که این عبارتو گفت ، من و آقای بابا کپ کردیم ،آقای نی نی متوجه شدن این عبارت باعث افزایش فشار خون و تغییرات چهره در والدین شده و خلاصه این که شیوه مناسبی برای جلب توجه می باشد. درست مثل وقتی که یه بمب بیفته وسط خونه ! دفعه اول و دوم گفتم دیگه تکرار نشه ................به خرج آقای نی نی نرفت که نرفت و اتفاقا با شیطنت خاص تری تکرار کرد ، عین یه سرگرمی بهش نگاه می کرد دفعه های بعد گفتم که اگه تکرار بشه ، رادین باید بره توی اتاق بمونه . و البته یکی دو بار هم به محض این که دستشو گرفتم ببرم با عبارت ببخشید اشتباه کردم (تخفیف در مجازات گرفت.) همین دیروز از...
7 خرداد 1393

تفنگ

بابا يه هشت روزي رفته بود سفر. وقتي اومد و تفنگ تو رو نياورد تو دلخور شدي و البته كه قهر هم كردي حالا بابا برات يه تفنگ خوشگل گرون خريده كه تيرهاي بي خطر مي زنه و يه صفحه دارت هم داره. از همون اول كشف كردي كه بايد وسط دارت بزنيم( خدا رو شكر كه كشفياتت خوبه وگرنه من و بابات كه حوصله هم نداريم يه ساعت بايد باهات كلنجار مي رفتيم كه موضوع چيه) .اما به جاي اين حرفا نصفه شبي نشستيم تو صف و داريم تير مي زنيم . تو هم اون وسط داد و بيداد مي كني كه نوبت توئه و براي رسيدن به حق و حقوق تفنگيت بال بال مي زني
1 ارديبهشت 1393

عصبانيت

با عصبانيت اخم مي كنم و در حالي كه به چشمهاي گرد درشتش زل زده ام و مي خواهم بفهمانم كه خيلي جدي هستم مي گويم: تو چشمهاي من چي مي بيني؟ در حالي كه از عصبانيت من جا خورده است به چشمهايم با دقت زل مي زند و انگار كه هر چه استرس داشت جايش را به آرامش مي دهد مي گويد: نااااادين! و البته كه فقط در چشمان من رادين است و بس!!!!
1 ارديبهشت 1393

دوست داشتنی ترین چیز زندگی

یکسال از مرخصی من گذشته است . سال پیش این روزها اولین تجربه کنار تو بودن و خانه دار شدن را با آن سه چرخه پرسر و صدات که تا پارک سر کوچه هلش می دادم شروع کردیم . بعضی وقتها با هم تا سبزی فروشی می رفتیم و من برخلاف عادتهام ادای خانمهای قدیمی رو در می آوردم و یک کیلو سبزی می خریدم و بعد در حالی که روی نیمکتها سبزی های لای روزنامه رو تمیز می کردم زیر چشمی تو رو می پاییدم . چند روزی هست که از سفر برگشتیم و فکر می کنم زمان آن رسیده که دوباره بزنیم به خیابان و با همان سه چرخه که حالا پاهایت به رکابش می رسد تا پارک سر کوچه برویم . و هی همین جور توی پیاده رو بستنی لیس می زنیم و بوی خوب شکوفه ها را هورت می کشیم سر صحبت باز کنیم. تو از میکی موس ب...
12 فروردين 1393